هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

کوچولوی مامان و بابا

لحظه وصال نزدیکه...

1392/2/19 21:21
نویسنده : هانی و امیر
1,131 بازدید
اشتراک گذاری

                سلام دخترکم..

الان که دارم اینو برات مینویسم پنج شنبه 19 اردیبهشت 92 هست...

سه شنبه رفتم دکتر و برای ویزیت آخر که تاریخ 21 اردیبهشت رو برامون قطعی کرد..برای آخرین بار هم صدای تپش قلبت رو پخش کرد تو مطب و میدونم این بهترین صداییه که تا حالا شنیدم ..روز وصال نزدیک است....

 شنبه 21 اردیبهشت 92...حدود40 ساعت دیگه دختر گلم میاد بغلم...

یعنی دارم مامان میشم؟ خداااا جوووونم شکرت...

باورم میشه.تا با چشمای خودم نبینمت و تورو تو بغل نگیرم و عطر تنت رو حس نکنم باورم نمیشه..

همه خیلی ذوق دیدنت رو دارن... بابا بزرگا مامان بزرگا و خاله هدیه و عمه آمنه و عمو وحید و عمو کسری ..همه و همه دوست دارن زودتر ببیننت دخترم.. دوست دارم دستای کوچکت رو هرچه زودتر لمس کنم و صورتت رو بچسبونم به صورتم دخترکم....

از همه بیشتررررررررر بابا امیر... لحظه شماری میکنه واسه دیدنت و فقط قربون صدقت میره و از حالا نقشه کشیده که وقتی دنیا اومدی بچلونتت....

دخترگلم.هانای عزیزم این روزا جات تنگ شده و دیگه تکونات به شدت قبل نیستش..مامانی جون چند ساعت دیگه طاقت بیاری بعدش میای به دنیااا و دنیای به این بزرگی جا برای همه داره...

بالاخره این دوران هم گذشت..درسته انتظار سخته و این 9 ماه انتظار وقتی توی راهی نگاه میکنی میبینی داره دیر میگذره ولی وقتی به آخر خط میرسی میبینی چه زود گذشت... یادش به خیر.با همه سختی ها و خوشی ها بالاخره داره تموم میشه .... یادش به خیر انگار همین دیروز بود فهمیدم شما تو دلمی و از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم.. وقتی اول راه بودم فکر میکردم میگفتممم وااای 9 ماه چه جوری طاقت بیارم؟ ولی همه اینا رو مدیون لطف خدای بزرگ و دعاهای اطرافیانم هستم که قدرت و صبر من رو زیاد کرد و این چند ماه هم به سلامتی گذشت و الان من و بابایی داریم وارد مرحله جدیدی از زندگیمون میشیم..مادر شدن و پدر شدن

مسئولیت ها به دوشمونه که امیدوارم از عهده همشون بر بیایم و خدا هم مثل همیشه یاورمون باشه و تنهامون نذاره....

این روزا حال عجیبی دارم..یه حس قشنگ برای مادر شدن و چیزی که تا حالا تجربش رو نداشتم و یه حس ترس برای عمل و نگرانی از دردای بعد عمل که میدونم همه اون دردا با دیدن گل روی دخترم یادم میره...

روزای اخره با هر تکونت عشق میکنم هانای عزیزم...این چند روزه که فقط فقط برای منی و میتونم باهات از راه دلم حرف بزنم.. روزای آخره که قسمتی از وجود منی... بعد دنیا اومدنت مطمئن باش تکه ای از قلبم رو با خودت بیرون میاری و تپش قلب تو میشه تپش قلب من و با هر نفست جون میگیرم گل دخترم..میدونم این روزا دیگه برنمیگرده وآخرین ساعاتیه که توی دل مامانی هستی عاشقونه دوستت دارم و میدونم این حس رو درک میکنی...خیلی ممنون که هستی عزیزکم

آرزوی من برات سالم بودن و صالح بودن و خوشبخت بودن و عاقبت به خیری و آروم بودنه دختر عزیزم..

الهی خدا به حق بزرگی و بلند مرتبگیش تمام این روزا و این حس و حال ها رو نصیب همه دوستام و همه کسایی که آرزوی مادر شدن دارن بکنه و به زودی دامنشون سبز بشه و اونایی هم که نی نی دارن الهی خدا براشون حفظ کنه.....

 

پست بعدیم ایشالا خاطره زایمانمه و عکسای خوشگلت رو اینجا میزارم گل دخترم...

با تمام وجودم عاشقتم و دلم برای تکونات تنگ میشه عزیزم...بوووووووووس برای صورت نازت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان الی ( کفشدوزک)
20 اردیبهشت 92 11:58
هانی جون مبارکه عزیزم
خیلی وبلاگت باصفا است لینک وبلاگت اضافه شد


مرسی عزیزم افتخار دادی...بوووس منم اضافه میکنم..بوووس